تبليغاتX
صهبای رضوان - دو خط موازی

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ........ و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

۱- سلام .

۲- درگیر جشنواره ی ملی نوآوری و شکوفایی هستم ، لذا بخاطر زود به زود آپ نکردنم بد و بیراه نگید و تا ۲۰ بهمن با این پست بسوزید و بسازید . البته چون من طاقت سوخته شدن هیچ کسی رو ندارم پس فقط بسازید .

۳- رسما ازتون دعوت می کنم تا صبح روز یکشنبه ۱۳ بهمن (ان شاء الله) ساعت ۹ با حضور در مراسم افتتاحیه ی جشنواره ی ملی نوآوری و شکوفایی در مصلای تهران هم من و خوشحالم کنید ، هم شاهد طرح های برتر علمی ، ابتکارات و اختراعات جدید و نوی این کشور و جوانان این سرزمین باشید .    

آرزومند دیدارتان   هاشم ورزی .

*************************************

میدونم این مطلب یه خورده طولانیه اما خودم هم که حوصله ی خوندن اینجور مطالب طویل رو ندارم تو اولین مواجهه با اون تا تهش رو خوندم . امیدوارم که حوصله کنید و از پایان زیبا و معنادارش لذت ببرید .

دو خط موازی

 دو خط موازى زاییـده شدند .

پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند...

خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان ...

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتما زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎..

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه‎ .‎

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتما یک راهی پیدا میشود .

خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه...

خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.

خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...

آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ،

از صحراهای سوزان ..... ،

از کوههای بلند ..... ،

از دره های عمیق .......،

از دریاها ....... ،

از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید!

فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است!

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!

ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند ! کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد ! چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید...

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!

و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت:

شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات ، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...

دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»

خط اولی گفت: این بی ‏معنی است!

خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!

خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!

خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...‎

روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد...

خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!

خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...

****************************

ممنون که تا آخرش رو خوندین . چطور بود ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 9:20  توسط رضوان  |