تبليغاتX
صهبای رضوان - يک شبي مجنون نمازش را شکست

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ........ و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

سلام و ارادت .

زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

 حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست

 اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

 زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 زندگی جنبش جاری شدن است از تماشا گه اغاز حیات تا به جایی که خدا میداند...

 

 

    و و اما این مثنوی زیبا رو دوست دارم تا انتها بخونید

 

گفتگوی خدا و لیلی و مجنون

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 13:38  توسط رضوان  |