تبليغاتX
صهبای رضوان

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ........ و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم.

خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 14:0  توسط رضوان  | 

 

ای زلال چشمه ساران فاطمه                      معنی سبز بهاران فاطمه

نام توگل را شکوفا می کند                        قطره را مجذوب دریا می کند

از فروغت ماه حیران می شود              چشم شب، آیینه باران می شود

میلاد مادر مبارک .

بالزاک : در دنیا دو تصویر برای من زیباست، تصویر گل و تصویر مادرم.

بتهوون : مادر سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است.

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دست‏هایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد.

 روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سال‏های دلتنگی تو بود.

 

یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.

مادر مهربانم همه روز ، روز توست

و روز مادر بهانه ای است که این جمله را برای خود یادآوری کنم .

پس همه ی روزها بر تو مبارک .

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 12:51  توسط رضوان  | 

 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان ، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

 "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد !

*********************

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 12:50  توسط رضوان  |