تبليغاتX
صهبای رضوان

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ........ و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

 

 

سپاس از علی عزیز  با این طراحی زیبا و دلپسند .

 *****************************************

نو شدن دمادم فلسفه بقاي عالم امکان است و رمز پايداري و پيوستگي عالم خلق، در جهان آدمي نيز، تذکر يافتن دمادم و هميشگي به حقيقت وجود انسان که نفخه رباني است و سرشت انسان که محبت خداوندي است، رمز حيات و درک فتوحات قلبي است.

همآوايي انسان با نوروز بهار، تجديد حيات باطني اوست و نوروز آدمي، طلب بهترين و برترين حال ها از خداوند است تا انقلاب عميق در جان آدمي، به تحول حال او به احسن حال منجر شود.

 

 

ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

 

*******************************************

بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر

این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« جاوید »
باز این پنجره را

 

تقاضاي سبز شدن

عيد، «حول حالنا» است                                                  

كه واجب است بفهميم

عيد، شوقي است

كه پدرم را به مزرعه مي خواند

عيد، تن پوش كهنه باباست

كه مادر

آن را به قد من كوك مي زند

و من آن قدر بزرگ مي شوم

كه در پيراهن مي گنجم

عيد، تقاضاي سبز شدن است

يا مقلب القلوب!

سلمان هراتي

 

 

در گلستانه
 

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها،
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي نيزاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه زاري سر راه،
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرد گاوي در كـَرد.
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي لك،
گوشه‌اي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور،

مثل خواب دم صبح.
و چنان بي تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند.

سهراب سپهري

 

 

«نوروز» اين پيري که غبار قرن‌هاي بسيار به چهره‌اش نشسته است، در طول تاريخ کهن خويش روزگاري در کنار مغان اوراد مهر پرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است. پس از آن در کنار آتشکده‌هاي زرتشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمۀ اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند.

در همۀ اين چهره‌هاي گوناگونش، اين پير روزگار آلود که در همۀ قرن‌ها و با همۀ نسل‌ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني زيسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است، و آن زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جان‌بخش طبيعت و عظيم‌تر از همه پيوند دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم که بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله‌مناره‌ها بند بندش را از هم مي‌گسسته است، و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همۀ دل‌هاي خويشاوندي که ديوار عبوس و بيگانۀ دوران‌ها در ميان‌شان حائل مي‌شده و درۀ عميق فراموشي ميان‌شان جدائي مي‌افکنده است. . . 

برگرفته از مقاله‌اي در باره «نوروز»، به قلم «دکتر علي شريعتي»

امیدوارم که خوشتون اومده باشه .

سال خوبی رو برای همه ی ایرانیان آرزومندم مخصوصا شما خوبان .

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:53  توسط رضوان  |