|

| |
|
| |
درس اصلی قیام امام حسین(ع) به امام حسين (عليهالسلام) مىگفتند: شما در مدينه و در مكه، محترم هستيد و در يمن، آن همه شيعه هست؛ يك گوشه برويد كه با يزيد هم كارى نداشته باشيد، يزيد هم با شما كارى نداشته باشد! اين همه مريد، اين همه شيعيان؛ زندگى بكنيد، عبادت و تبليغ كنيد! چرا قيام كرديد؟ قضيه چيست؟ كسانى كه گفتهاند «هدف، حكومت بود»، يا «هدف، شهادت بود»، ميان هدف و نتيجه، خلط كردهاند؛ نخير، هدف، اينها نبود. امام حسين (عليهالسّلام)، هدف ديگرى داشت؛ منتها رسيدن به آن هدف ديگر، حركتى را مىطلبيد كه اين حركت، يكى از دو نتيجه را داشت: حكومت، يا شهادت. البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت؛ هم مقدمات حكومت را آماده كرد و مىكرد؛ هم مقدمات شهادت را آماده كرد و مىكرد. هم براى اين توطين نفس مىكرد، هم براى آن. هركدام هم مىشد، درست بود، ايرادى نداشت؛ اما هيچكدام، هدف نبود، دو نتيجه بود. هدف، چيز ديگرى است.
هدف چيست؟ هدف آن بزرگوار، عبارت بود از انجام دادن يك واجب عظيم از واجبات دين، كه آن واجب عظيم را هيچكس قبل از امام حسين - حتّى خود پيغمبر - انجام نداده بود؛ نه پيغمبر اين واجب را انجام داده بود، نه اميرالمؤمنين، نه امام حسن مجتبى! واجبى بود كه در بناى كلى نظام فكرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمى دارد. با وجود اينكه اين واجب، خيلى مهم و خيلى اساسى است، تا زمان امام حسين، به اين واجب عمل نشده بود - عرض مىكنم كه چرا عمل نشده بود - امام حسين بايد اين واجب را عمل مىكرد، تا درسى براى همهى تاريخ باشد؛ مثل اينكه پيغمبر حكومت تشكيل داد، تشكيل حكومت، درسى براى همهى تاريخ اسلام شد؛ فقط حكمش را نياوردند. يا پيغمبر، جهاد فىسبيلاللَّه كرد، اين درسى براى همهى تاريخ مسلمين و تاريخ بشر - تا ابد - شد. اين واجب هم بايد به وسيلهى امام حسين (عليهالسّلام) انجام مىگرفت، تا درسى عملى براى مسلمانها و براى طول تاريخ باشد. |


دريا صدا زد اي لبت عطشان، من آبم آبي بنوش اي آتشت کرده کبابم
عباس گفت اي آب حاشا کز تو نوشم آيد صداي نالهي اصغر به گوشم
دريا صدا زد ساقي عطشان که ديده؟! اي بحر را هم داده آب از اشک ديده
عباس گفت اي آب آتش شو به کامم پيداست در تو عکس لبهاي امامم
دريا صدا زد تا کني ياريّ عترت از من دهاني تَر کن اي درياي غيرت
عباس گفت از تشنگان شرمنده هستم آخر نگاه فاطمه باشد به دستم
دريا صدا زد تو همه هستِ حسيني نيرو بگير از من که خود دستِ حسيني
عباس گفتا اوست مولا، من غلامم بي او بُوَد آب روان آتش به کامم
دريا صدا زد اي زده آتش به هستم من چون تو بر داغ لب تو تشنه هستم
عباس گفتا تشنهتر از تو رباب است در سينهاش آتش به جاي شير ناب است
دريا صدا زد گر نمينوشي ز من آب آب از چه همره ميبري با اين تب و تاب
عباس گفتا وعده دادم بر سکينه تا آب آرم بهر گلهاي مدينه
دريا صدا زد اي همه ايثار و صبرت زيبد که تا محشر بگردم دور قبرت |