تبليغاتX
صهبای رضوان

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ........ و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

 

متنی زیبا از عرفان  نظرآهاری

 

بال هایت را کجا گذاشتی؟

 

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."

 

پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."

 

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.

 

پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

 

پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.

 انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

 

پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "

 

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 

آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"

 

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.

 

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

 

*********************************

امید که در این ماه عزیز  بتونیم نهایت استفاده رو از این سفره ی گسترده ببریم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 15:8  توسط رضوان  | 

 

تقدیم به عزیزترینی که نمی داند چقدر دوستش دارم و نفسش و نفسم امیرحسین .

وقتي كه دريا
با تمام غرورش براي ساحل زيبا
صدف هديه مي آورد.
وقتي كه آسمان
با تمام مهربانيش براي زمين
باران هديه مي آورد.
وقتي كه قناري
با تمام زيباييش براي جنگل
ترانه هديه مي آورد،
چرا من براي عزيزترينم
هديه نبرم
من نيز قلبم را
كه روي ذره ذره آن
عشق حك شده است
براي او هديه خواهم آورد
آري هديه خواهم آورد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 10:54  توسط رضوان  | 

 

مطلب زیر رو از وبلاگ شکوفه یاس انتخاب کردم تا ازش لذت ببرید .

                                

شبی بارانی

 

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم *

 

حسین پناهی

                              

و اما در آستانه ی میلاد صفا گستر لاله زاران ، فلق ساغر می گساران

امید دل شب شکاران

حضرت صاحب الزمان ( عج ) :

 

                                                        

ميدانم وقتي كه بيايد ، من به زير باران چشمانم بوي ياس سپيد خواهم گرفت و بر آسمان دلم از ابرهاي عاطفه ، عشق باريدن خواهدگرفت .دلم ميخواهد باز پرواز كنم و ديوار سخت غربت را در هم شكنم  .
دلم ميخواهد .......

 

بهانه ی دیدار 

 

دلــم بــهــانــه ي ديــــدار يـــار مي گيرد

                      فــراق انــكه بـــود غـمـگـسـار مي گيرد

 

بـيـا بـيـا كــه بــه رويــت نـظر كـنـم يكدم

                      و گـــرنــه جـــان مــرا انـتـظـار مي گـيـرد

 

دلــم قــرار نــدارد ، بـيــا اي قـــرار هـمـه

                      ز يــك نـگاه تـــو ايــن دل قــرار مي گـيـرد

 

بـيـا اي لـيـلي عـالـم ببيـن كـه هـر مجنون

                       ســراغ كــوي تــو ديــوانــه وار مي گـيـرد

                               

 شعر بالا از وبلاگ شکوفه نرگس انتخاب شده است . با امید به بهره مندی از این مطالب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 16:59  توسط رضوان  |