تبليغاتX
صهبای رضوان

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ... و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

 

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.

قُلْ يَا عِبَادِىَ الَّذِينَ أَسْرَفُواْ عَلَى‏ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُواْ مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‏ ( سوره زمر آيه 53 )

بگو: «اى بندگان من كه بر نفس خويش اسراف (و ستم) كرده‏ايد! از رحمت خداوند مأيوس نشويد، همانا خداوند همه‏ى گناهان را مى‏بخشد، زيرا كه او بسيار آمرزنده و مهربان است.»

 

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 10:18 توسط رضوان| |

مطلب زیر رو بعنوان یه پروژه درسی برای استاد درس مدیریت توسعه و تحول سازمانی آماده کردم که بدم نیومد شما هم بخونید و بهره ببرید و زوایای مختلف قیام سرسلسله شیداییان عاشق رو نظاره کنید .
************************************

درس های مدیریتی از واقعه ی عاشورا  :
 
1-    برخی ویژگی های امام حسین (ع) بعنوان رهبر:
1 . ایمان صحیح و قوی    2 . اعتماد به نفس     3 . جرات انتقاد از خود و حق پذیری     4 . قضاوت صحیح             5 . خوشرویی و توانایی ایجاد روابط اجتماعی
6 . قدرت تدبیر و برنامه ریزی    7 . ایثارگری و از خودگذشتگی   8 . انعطاف پذیری و مهلت دادن برای جبران لغزش    9 . فعال و خستگی ناپذیر بودن
2-    یکی از اقدامات امام در برنامه ریزی ، بررسی و پیش بینی منابع انسانی و امکانات مادی و همچنین تطبیق آن با واقعیت های اجرای برنامه(جنگ) است . (صحبت با اصحاب و یاران در شب عاشورا و اتمام حجت با ایشان)
3-     بسیج و سازماندهی امکانات موجود (منابع مادی ) و نیروی انسانی شایسته و کارآمد توسط امام برای مبارزه با دشمن .
حضرت امام حسین (ع) در ابتدای حرکت خود، دوازده پرچم را برافراشت و هر پرچم را به دست یک نفر از اصحاب داد تا یک پرچم باقی ماند . لذا بعضی گفتند این را به ما بسپارید . حضرت در پاسخ آنان فرمود: خداوند به شما جزای خیر بدهد، صاحب این پرچم خواهد آمد . پس از چندین روز، به دنبال فراخوانی حضرت (ع) جناب حبیب بن مظاهر به حضور رسید و حضرت (ع) نیز پرچم باقی مانده را به دست ایشان سپرد . همچنین در روز عاشورا امام (ع) پس از ایراد خطبه برای یارانش صفوف لشکر خویش را که بنا به مشهور، 72 تن بودند، منظم نمود . فرماندهی میمنه سپاه را به زهیر بن قیس و میسره را به حبیب بن مظاهر و خود و برادرش ابوالفضل (ع) فرماندهی قلب سپاه را به عهده گرفتند .
4-    ایجاد هماهنگی بین بخش های مختلف .
امام حسین (ع) در ابتدا با طولانی کردن مسیر حرکت و افزایش توقف گاه ها، سعی در ایجاد هماهنگی برون سازمانی و اطلاع رسانی داشت . علاوه بر آن در روز عاشورا برای هدایت مؤثر سپاه خویش، نقطه ای مرتفع را در میدان عملیات، به عنوان مرکز فرماندهی قرار داده بود; که مشاهده عملیات، هدایت نیروها و حتی حملاتش از آنجا ممکن بود; زیرا هم به یگان های صفی (عملیات کننده) و هم یگان های ستادی (پشتیبانی کننده) یعنی خیام نزدیک بود .
5-    شناسایی و استفاده از ابزار قوی تر برای اجرای بهتر ماموریت، یکی از تدابیر مدیریتی است که حضرت (ع) بارها از آن سود جسته است .
در روز عاشورا حضرت برای ایراد خطبه، جهت آگاهی اذهان عمومی سپاهیان دشمن، دستور دادند که شتری بیاورند . از اسب خود پیاده و سوار شتر شد تا در دید مخاطبین قرار گیرد و صدایش به همه برسد .
6-    کارکرد مدیریتی یا «کنترل و نظارت » برای شناسایی برنامه ها و چگونگی اجرای آنها جهت حصول مؤثر هدف هاست از این رو مدیران بایستی سعی در کشف نارسایی ها و موانع موجود بر سر راه رشد استعدادهای نیروهای انسانی و پیشرفت برنامه داشته باشند .
در شب عاشورا نیز امام حسین (ع) از محیط خیمه ها بیرون رفت تا نزدیکی لشکر دشمن . نافع بن هلال (یکی از یاران آن حضرت (ع) بود) از امام (ع) سؤال کرد که دلیل نزدیک شدنش به لشکر دشمن در این وقت شب چه بوده است؟ امام (ع) در پاسخ فرمود: آمده ام تا پستی و بلندی اطراف خیمه ها را بررسی کنم که مبادا برای دشمن، مخفی گاهی باشد و از آنجا برای حمله خود یا دفع حمله شما استفاده کند .
7-    اصل آگاهی بخشی به یاران ، نسبت به اهداف مبارزه و قیام، توسط رهبر قیام .
از این رو امام حسین (ع) از ابتدای حرکت خویش در هر فرصتی نسبت به آگاه کردن اذهان عمومی به ویژه کسانی که قصد همراهی او را داشتند، اقدام می نمودند . در شب عاشورا نیز پس از ایراد خطبه ای مفصل یاران خود را نسبت به ماندن و رفتن از میدان عملیات در روز عاشورا آزاد گذاشت، زیرا امام (ع) برای تحقق حماسه مقدس عاشورا تاکید داشت که یاران زیر پرچم با بصیرت عمل کنند و هر کدام از آنها چنانچه با انگیزه های دیگر آمده اند، پالایش شوند .
8-    فراهم آوردن شرایط روحی و روانی مناسب برای اجرای عملیات و فعالیت در سازمان
از این رو امام (ع) نه تنها به بازسازی و تعالی مستمر روح و فکر یاران خویش پرداخت تا در مناسب ترین شرایط روحی به مجاهدت بپردازند بلکه می کوشیدند بر روح و روان دشمن نیز تاثیر بگذارد تا اگر هنوز در کسی استعداد و امکان برگشت وجود دارد، باز گردد .
حر (یکی از فرماندهان برجسته سپاه دشمن) از کسانی است که خصایل انسانی و کرامت در سپاه امام حسین (ع) او را بیدار و به وجد آورده و با خود گفت: خودم را در میان بهشت و دوزخ می بینم، اما من بر بهشت چیزی را بر نمی گزینم; هر چند پیکرم پاره پاره شود و مرا در آتش بسوزانند . لذا خود را از دوزخ (سپاه یزید) رها و به سپاه امام حسین (ع) رسانید و در رکاب آن حضرت جنگید تا به شهادت نائل آمد . این فراز انسانی از الگوی رهبری امام حسین (ع) که حتی توانست نیروی انسانی دشمن را جذب و وادار به فداکاری نماید، برای مدیران و رهبران، مایه درس و عبرت است .
9-    یکی دیگر از برجستگی های رهبری عاشورا، دادن اختیار و تفویض آن به نیروهای عمل کننده است .
در روز عاشورا حر نزد امام (ع) آمد و گفت: اگر سوار بر اسب باشم، بهتر توان جنگاوری خواهم داشت تا پیاده باشم . امام (ع) نیز فرمود: «هرگونه می پسندی عمل کن » . همان طور که ملاحظه می کنید، آزادی و اختیار نیروهای انسانی موجب تلاش و مجاهدت های بیشتر در سازمان می گردد .
10-                    یکی از اصول مهم رهبری نهضت کربلا اصل انگیزش بود .
از این رو امام (ع) در روز عاشورا پس از نماز صبح رو به سوی یارانش نموده، برای ایجاد آمادگی روانی کامل آنان چنین فرمود:
ای بزرگ زادگان، صبر و شکیبایی به خرج دهید که مرگ چیزی جز یک پل نیست که شما را از سختی و رنج عبور داده، به بهشت پهناور و نعمت های همیشگی آن می رساند چه کسی است که نخواهد از یک زندان به قصری باشکوه انتقال یابد . همین مرگ برای دشمنان شما مانند آن است که از کاخی به زندان و شکنجه گاه منتقل گردد .
نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 15:36 توسط رضوان| |

 
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
 

 

 
   
 

 

گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود

 

و کربلا منتظر است تا خون حسین(ع) خاکش را جاودانه کند

حسين (ع) سرچشمه خورشيد است ... و بدان كه سينه تو نيز

آسماني لايتناهي است، باقلبي كه در آن چشمه خورشيد

مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن:

حسين ، حسين ، حسين ...

 

سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني


 

yahoseyn-01.jpg

كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا.
و چه زيبا گفته اند.
براي من و تو هم سرزميني است بسان كربلا كه بايد در عاشوراي خود فدايي حق و حقيقت زمان خويش باشيم و چه زيبا حسين ابن علي
(عليه السلام)
در عاشورا و كربلاي خود، كه سرآغازي براي ظهور عدالت علوي بود، راه هدايت به سوي كربلاها و عاشوراهاي زمان را به ما نشان داد.
...و اينك من تو بايد كربلا و عاشوراي خود را بشناسيم.
آن زمان و مكاني كه بايد كشته حق و حقيقت شويم و خوشا به حال آنان كه كربلا و عاشوراي خود را يافتند.
و من درمانده در كوچه‌ پس كوچه‌ها و كوره راههاي دنياي فاني، بي اذن و كمك و ياري منتقم خون حسين
(عليه السلام)
، به خطا خواهم رفت و شايد...
و شايد در لشكر يزيديان باشم و خود ندانم.
پس اي آن كسي كه هر صبح و شام بر مصائب جدت حسين
(عليه السلام) مي‌گريي... تو را قسم به خون خدا، مرا درياب.

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 9:17 توسط رضوان| |

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.

جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !

ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید:

«آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»

نکته :

برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده

و آنها را نمی‌شناسند.

ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته

و اجرا می‌کنند.

 

راستی شما دوست عزیز!

تا حالا چشمت به چند تا از این مدیران محترم خورده؟

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 17:17 توسط رضوان| |

جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد.

رنج اين عشق او را بيچاره کرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نمي يافت. مردي زيرک از نديمان پادشاه که دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده اي از بندگان خدا هستي ، خودش به سراغ تو خواهد.


جوان به اميد رسيدن به معشوق ، گوشه گيري پيشه کرد و به عبادت و نيايش مشغول شد، به طوري که اندک اندک مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت .

روزي گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وي را جويا شد و دانست که جوان، بنده اي با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وي خواست که به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري کند . جوان فرصتي براي فکر کردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد .

همين که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکاني نا معلوم رفت . نديم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را يافت . گفت: (( تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آن گونه بي قرار بودي ، چرا وقتي پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردي؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگي دروغين که بخاطر رسيدن به معشوق بود ، پادشاهي را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خويش نبينم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 10:16 توسط رضوان| |

 



برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی….
 
نترس گردوی کوچک !
آنچه سیاه می شود روی تو نیست ،
 
دست آنهاست …
 
نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 9:55 توسط رضوان| |

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.

جرج برناردشاو

****************************

اگه دوست داشتین خودتون ربطش بدین به اتفاقای دور و برتون و سعی کنید پیام های لازم رو از این داستان کسب کنید

در پناه خدا

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 10:48 توسط رضوان| |

 
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.
زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»
 
 
امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر :
ای مالک! 
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
 
نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 15:13 توسط رضوان| |

باز هم سجاده وشوق دعا                           لحظه های سبز بودن باخدا  

 

باز هم عطر گل یاس سپید                          یک نیستان ناله وشوروامید 

 بال دربال نسیم مهربان                              می روم تا هفت شهرآسمان  

 میروم تا مبدا نور سحر                             باحضور عشق باشوری دگر 

 می روم آنجا که دل زیباشود                         قطره محو قدرت دریاشود

  می روم تا آسمانی تر شوم                       غرق نورو شوروبال و پرشوم 

می روم تا خویش را پیدا کنم                        خویش را در ناکجا پیدا کنم 

 ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو                       لحظه های آشنای راز کو 

باید اینجا عشق را تفسیرکرد                   عشق را در نور حق تکثیر کرد  

 عشق یعنی یک نماز از جنس نور               از سر اخلاص در وقت حضور

هم نفس بالحظه های ناب ناب                              ذره ذره محو نور آفتاب

 تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست                عاشقی یک فرصت بی انتهاست

 

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 9:34 توسط رضوان| |

روزی از دانشمند ی ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 100

اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 0۰۰


 صفر هم به تنهائی هیچ است 
 
و آن انسان هیچ ارزشی ندارد .

و اما به بهانه ی در پیش بودن میلاد حضرت صاحب الزمان (عج)

آن چو بوی گل از دیده ها نهان :

 

با چشم شهر آشوب خود ما را زليخا مي كني
 
يعقوب چشمان مرا تنها تو بينا مي كني
 
ديگر نميداند كسي فرق ترنج و دست را
 
يوسف تمام شهر را داري زليخا مي كني
 
 
نیمه شعبان پیشاپیش مبارک.

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 17:58 توسط رضوان| |

Design By : Night Melody