تبليغاتX
صهبای رضوان

صهبای رضوان

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ........ ساحل بهانه ایست، رفتن رسیدن است.

متن حكايت

يكي از كشاورزان در منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته می شد. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

شرح حكايت

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:12  توسط رضوان  | 

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم.

خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 14:0  توسط رضوان  | 

 

ای زلال چشمه ساران فاطمه                      معنی سبز بهاران فاطمه

نام توگل را شکوفا می کند                        قطره را مجذوب دریا می کند

از فروغت ماه حیران می شود              چشم شب، آیینه باران می شود

میلاد مادر مبارک .

بالزاک : در دنیا دو تصویر برای من زیباست، تصویر گل و تصویر مادرم.

بتهوون : مادر سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است.

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دست‏هایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد.

 روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سال‏های دلتنگی تو بود.

 

یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.

مادر مهربانم همه روز ، روز توست

و روز مادر بهانه ای است که این جمله را برای خود یادآوری کنم .

پس همه ی روزها بر تو مبارک .

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 12:51  توسط رضوان  | 

 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان ، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

 "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد !

*********************

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 12:50  توسط رضوان  | 

این شعر زیبا تقدیم به همه ی شما .

می‌توان از آب و نان، وز جان خود حتی گذشت

ممكن اما نیست مجنون بود و از لیلا گذشت

عاشقان را خرقه‌ای پوشیدنی جز چشم نیست

یا ز خیر عشق، یا می‌باید از دنیا گذشت

در غمت ـ ای دوست ـ كافر هم نبیند روز حشر

آنچه در یك چشم بنهادن به هم بر ما گذشت

سخت می‌گیرد به حال خلق از بس زندگی

برنمی‌گردد به دنیا هركه از دنیا گذشت

كشتی دریای غم‌ها نیست جز آشفتگی

موج باید بود تا بتوان از این دریا گذشت

یکی از پیام های مطلب قبلی وبلاگم جمله ی بسیار زیبای زیر بود که انگار از زبون خودم نوشته شده بود .

دم دکتر شریعتی گرم که حرف دلم و زد و تشکر از وبلاگ ستاره های شب من .

بگذار هر كجا تنفر است بذر عشق بكارم

هر كجا آزادگي هست ببخشايم

و هر كجا غم هست شادي نثار كنم

الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدلي ، همدلي كنم

بيش از آنكه دوستم بدارند دوست بدارم

زيرا در عطا كردن است كه ستوده مي شويم

و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم


دكتر شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 14:53  توسط رضوان  | 

۱- این جمله تقدیم همه ی شما خوبان :

عشق يعنی :

چون خورشيد، تابيدن بر شب های دوست و چون برف ،ذوب شدن بر غم های دوست .

***********************************

۲- و خدایی که در این نزدیکی است

 

از میان گل ها، گل آفتابگردان گل ویژه ای است. شاید مهمترین ویژگی که دیگران برای آن نام می برند آن است که آفتابگردان همیشه نگاهش به خورشید است ولی من نکته دیگری در آن را نیز دوست دارم.  غروب که می شود آفتابگردان با حسرت رفتن خورشید را می نگرد و اندک اندک که خورشید دور می شود گویی رمق از جان این گل عاشق نیز می رود و نشاط خود را از دست می دهد. شب که می شود ستارگان یک یک بر پهنه آسمان ظاهر می شوند ولی عجیب است که دیگر آفتابگردان به آسمان نگاه نمی کند.  حتی ماه با همه زیبایی و روشنایی دل فریبی که دارد نگاه آفتابگردان را به خود جلب نمی نماید. آفتابگردان همچنان سر در گریبان دارد و چون عاشقی دور از معشوق در خیال خود سرگرم مغزله با یار است و داغ نبودن محبوب را با اندیشه در باره او سبک می کند ولی نمی خواهد با نگاه به ستارگان زیبا و ماه جهان آرا، حتی چشمانش به معشوق جفا کند. او فقط به دنبال خورشید است.

فردا صبح که دوباره خورشید از دور دست های افق در آسمان پدیدار می شود و گرمای عشق را بر جان عاشق آفتابگردان می گستراند، گل عاشق دوباره جان می گیرد و مست می شود و سر بلند می کند و به خورشید لبخند می زند و هر طرف که خورشید می رود او نیز به همان سمت می چرخد.

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

*************************************

۳- عبور از دیوار ناتوانی:

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود !

باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .

بیاییم همین الان دیوارهای بلند ناتوانی ویأس رو در هم بریزیم و مصداق این بیت قیصر قرار بگیریم .

موجیم و وصل ما از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است رفتن ، رسیدن است

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:32  توسط رضوان  | 

یک سخنران مشهور سیمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید : چه کسی این بیست دلار را می خواهد ؟ دستها بالا رفت . او گفت : من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اجازه بدهید اول کاری را انجام دهم . او اسکناس ها را مچاله کرد و پرسید » چه کسی هنوز این ها را می خواهد ؟ باز هم دست ها بالا بودند . او جواب داد خوب اگر این کار را بکنم چه ؟ او پول ها را روی زمین انداخت و آن ها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت : حالا چه کسی آن ها را می خواهد ؟ باز هم دست ها بالا رفت . سپس گفت : هیچ اهمیتی ندارد که من با پول ها چه کردم . شما هنوز هم آن ها را می خواهید . چون ارزشش کم نشده و هنوز بیست دلار می ارزد . اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم ، مچاله می شویم و یا با تصمیم های که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم و ما فکرمی کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد شما هرگزارزش خود را از دست نمی دهید . کثیف یا تمیز ، مچاله یا چین دار شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید . ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نیست .

ارزش ما در این جمله است که : « ما که هستیم ؟ »

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنائی هستید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 16:13  توسط رضوان  | 

 با تاخیری قابل تامل سال نو رو به همه تبریک میگم و شکوفایی همتون رو  مثل درختان شکفته شده آرزو دارم .

و اما بخوانید از ماجرای حضور انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی

 

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند.. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

خاطرات مهندس ایرج حسابی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 16:44  توسط رضوان  | 

جای همه ی دوستان خوبم خالی .

خدا توفیق داد تا با جمعی از خانم ها و آقایون تحت پوشش بنیاد ملی نخبگان به سفر بازدید از مناطق جنگی جنوب بریم .

سفر اول

پنج شنبه ۱۵ اسفند ۸۷ ساعت ۳۰/۲۰ : پرواز به سمت اهواز

اسکان در معراج شهدای اهواز در جوار شهدای تازه تفحص شده ( جای همتون خالی )

جمعه : بازدید از منطقه عملیاتی طلاییه ، هویزه ، دهلاویه و بیمارستان صحرایی امام حسن (ع)

شب جمعه : برنامه رزم شبانه همراه با شلیک انواع گلوله های جنگی در منطقه عملیاتی میشداغ

شنبه : بازدید از منطقه عملیاتی شلمچه و آبادان .

شنبه ۱۷ اسفند ۸۷ ساعت ۳۰/۲۰ : پرواز از آبادان به سمت تهران .

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون

یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون

یاد شهیدانی که حق را برگزیدند

با رمز یا زهرا حماسه آفریدند

رفتند یاران چابکسواران

همراه آنها پیر جماران

سفر به روایت تصویر :

 

سفر دوم

پنج شنبه ۲۲ اسفند ۸۷  الی شنبه ۲۴ اسفند ۸۷

 

و این هم گوشه ای از عملیات رزم شبانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 17:2  توسط رضوان  | 

عشق بورزید

 تا به شما عشق بورزند

 

      روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

      دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی،  ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می كنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

      آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

      زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

      «بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»

پی نوشت : راستش دنبال یه تصویر مناسب برا این مطلب میگشتم اما هر چی جستجو کردم همش چرت و پرت میومد .

از شما چه پنهون خیلی بهم برخورد و کلی به حال و روز عشق افسوس خوردم که چه راحت بازیچه ی دست ماها شده و چه بیخود هر چیزی رو با نام عشق و عاشقی خطاب میکنیم .

نمیدونم شاید من اشتباه میکنم . به نظر شما این درسته که هر کار و هر چیزی رو تو کفه ی ترازو مقابل عشق بذاریم ؟؟؟

بچه هامون ، اسباب بازی هاشون رو عشقشون میدونن.

نوجوونامون ۲۰ گرفتن تو امتحانا رو عشقشون میدونن .

جوونامون ............................. عشق میدونن .

بزرگترامون مال و منال و ...... عشق میدونن .

کاش راه نجاتی برای عشق بود . کاش .

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم ، این ترانه از توست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 16:52  توسط رضوان  | 

خیلی خوشحالم که روز تولدم رو کل ایران جشن می گیرند و به هم تبریک میگند و تازه تو این روز راهپیمایی هم برام راه میندازن . دست همتون و همشون درد نکنه .

۲۲ بهمن سال ۵۷ همون موقع که همه حکومت نظامی رو شکندن و تو خیابونا ریختن ، برا من هم بهترین فرصت برا ابراز وجود پیدا شد و با اجازه ی خدا به خیل دوستان پیوستم و با ونگ و وینگ عالمی رو از حضورم با خبر کردم .

سی امین سال پیروزی و سی امین سال عبور ثانیه های عمرم رو گرامی میدارم و ازتون تقاضامندم برا عاقبت به خیری من و خودتون دعا کنید .

 مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حيران مانده بود که چکار کند.

تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!

این نکته رو از اون جهت نوشتم تا بگم دیوانگی هم عالمی دارد . اگه یه موقع یکی بهتون گفت خیلی دیوونه ای ، بهتون بر نخوره چون می تونید در عین دیوانگی سرشار از علم و زیرکی و هوش نیز باشید .

تو این یه ماهی که درگیر کارای جشنواره ی ملی نوآوری و شکوفایی بودم و بعدش جشن فجر نوآوران تو تالار وزارت کشور و الان هم نمایشگاه علمی فناوری تو سالن اجلاس سران ، به این دست از دیوونه ها زیاد برخورد کردم که همه ی عشقشون درس و تحقیق و پژوهش هستش و همش سعی دارن از این دو سه روز دنیا بهره ای نصیب خودشون و هموطناشون بکنن .

ساخت دارو برای بیماران MS - ساخت دستگاه نانو فیلتراسیون برای تصفیه آب - ساخت کبد مصنوعی - شبیه سازی های پژوهشکده ی رویان - تولید گیاهان دارویی - سیمولاتور - ژیروسکوپ - ربات نوازنده - چنگ لیزری - دستگاه میلی بیورآکتور - ربات فوتبالیست - فیلتر هوای نانویی و صدها طرح و اختراع مفید و ارزشمند دیگر همه ی اینها از دستاوردهای زحمت و تلاش آدمایی است که دیوونه ی تحقیق و پژوهش هستند .

به امید اینکه یه روزی شاهد موفقیت شما دیوونه ی عزیز نیز باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 18:21  توسط رضوان  | 

۱- سلام .

۲- درگیر جشنواره ی ملی نوآوری و شکوفایی هستم ، لذا بخاطر زود به زود آپ نکردنم بد و بیراه نگید و تا ۲۰ بهمن با این پست بسوزید و بسازید . البته چون من طاقت سوخته شدن هیچ کسی رو ندارم پس فقط بسازید .

۳- رسما ازتون دعوت می کنم تا صبح روز یکشنبه ۱۳ بهمن (ان شاء الله) ساعت ۹ با حضور در مراسم افتتاحیه ی جشنواره ی ملی نوآوری و شکوفایی در مصلای تهران هم من و خوشحالم کنید ، هم شاهد طرح های برتر علمی ، ابتکارات و اختراعات جدید و نوی این کشور و جوانان این سرزمین باشید .    

آرزومند دیدارتان   هاشم ورزی .

*************************************

میدونم این مطلب یه خورده طولانیه اما خودم هم که حوصله ی خوندن اینجور مطالب طویل رو ندارم تو اولین مواجهه با اون تا تهش رو خوندم . امیدوارم که حوصله کنید و از پایان زیبا و معنادارش لذت ببرید .

دو خط موازی

 دو خط موازى زاییـده شدند .

پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند...

خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان ...

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتما زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎..

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه‎ .‎

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتما یک راهی پیدا میشود .

خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه...

خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.

خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...

آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ،

از صحراهای سوزان ..... ،

از کوههای بلند ..... ،

از دره های عمیق .......،

از دریاها ....... ،

از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید!

فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است!

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!

ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند ! کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد ! چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید...

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!

و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت:

شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات ، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...

دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»

خط اولی گفت: این بی ‏معنی است!

خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!

خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!

خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...‎

روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد...

خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!

خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...

****************************

ممنون که تا آخرش رو خوندین . چطور بود ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 9:20  توسط رضوان  | 

 
شعر زیبای زیر برگرفته از وبلاگ سبوی تنهایی
 

 


  

         

باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد کربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يک روز غمگين      
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را


باز باران با صداي گريه هاي کودکانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان
با گهرهاي فراوان
مي چکد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب اين رود پيچان       
باز باران


باز باران با ترانه
آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک مي چکد اين قطره ها روي لب 
شش ماهه طفلي    
رو به پايان
مرد محزون
دست پر خون مي فشاند
از گلوي نازک شش ماهه
بر لب هاي خشک آسمان با چشم گريان                
باز باران


باز هم اينجا عطش
آتش شراره جسمها
افتاده بي سر پاره پاره
مي چکد از گوشها باران خون و کودکان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاق‌ها گرديده نيلي
دراين صحراي سوزان
مي دود طفلي سه ساله             
پر ز ناله
پاي خسته
دلشکسته
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چکد از نوک سرخ نيزه ها
بر خاک سوزان          
باز باران باز باران      


قطره قطره مي چکد از چوب محمل 
خاک‌هاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين کاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين کاروان هم  سنگ باران
آري آري     
باز سنگ و باز باران
آري آري     
تا نگيرد شعله ها در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند کودکي لب تشنه اينجا اشک ساقي
بر فراز خيمه برگونه ها
بر مشک ساقي
کاش مي باريد باران 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 12:15  توسط رضوان  | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز  نشستگی می گذرد .دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج  می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام.اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.
نتیجه این شد که همه  آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.
تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن  نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .
با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.... !!!!!!

********************************

این دفعه تو نتیجه گیریش موندم .

به نظر شما چه برداشتی از این داستان میشه کرد ؟؟؟

********************************

این شعر رو هم بخاطر ایام محرم تقدیمتون می کنم.

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن ، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن ، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 19:23  توسط رضوان  | 

سلام و ارادت .

زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

 حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست

 اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

 زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 زندگی جنبش جاری شدن است از تماشا گه اغاز حیات تا به جایی که خدا میداند...

 

 

    و و اما این مثنوی زیبا رو دوست دارم تا انتها بخونید

 

گفتگوی خدا و لیلی و مجنون

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 13:38  توسط رضوان  | 

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم."

اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دونست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .

در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،

همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من

 بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول

و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..."

بله دوستان !

بیاییم به ديگران کمک کنيم ، بالاخره يک جا يکی هم به ما کمک ميکنه حتی با فرض کمک نکردن دیگران هم به نظرم باید ما کار درست رو انجام بدیم و بخاطر کار خوب منتظر خوبی دیگران هم نباشیم و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

«من عمل صالحا من ذکر او انثي و هو مومن فلنحيينه حيوه طيبه...;

هر کس عمل نيک انجام دهد در حالي که مومن است، خواه مرد باشد يا زن، به او زندگي پاکيزه مي بخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمال که انجام مي دهند مي دهيم.» 

 

«ان الذين ءامنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا  ;

 آنانکه ايمان آورده و عمل نيک انجام داده اند براي آنها «در قلوب انسان ها» مهر و محبت پديد مي آوريم.»

گفتم: خسته‌ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
.:: مرا یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای فرد کوچکی چون من ، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 9:20  توسط رضوان  | 

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.

   كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ . مدثر ـ ۳۸

  هركسى در گرو چيزى است كه كسب كرده است.

*****************************

  وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى‏  . نجم ـ ۳۹

  و اينكه براى انسان جز آنچه تلاش كرده، (بهره ديگرى) نيست.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 16:34  توسط رضوان  | 

روزي مردي خواب ديد كه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، كارهاي خوبي را كه در دنيا انجام داده ايد، بگوئيد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار كردم و هرگز به او خيانت نكردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي كردم.
فرشته گفت: اين هم يك امتياز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و كودكان بي خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي كه گريه مي كرد گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اكنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

 مطلب بالا رو از وبلاگ آدمکها انتخاب کردم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 12:41  توسط رضوان  | 

 

 روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این طوفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

**********************************

  خدايا:

من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ...

محتــــــــــــــاج تـــــــــوام

**********************************

الهي بياموز در آن زمان كه به تو پيوستم ، در آن هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از آتش دوزخ ، من تنها به ياد تو باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 11:7  توسط رضوان  | 

هر دو مطلب خوندنین . از دستشون ندید .

« نه راه پس نه راه پیش دارم» ... به دست خود فقط یک فیش دارم
مرادم نیست فیش آب و برقم... که از آن ها به دل تشویش دارم
بُود منظورم آن فیشی که از آن... خجالت پیش قوم وخویش دارم
به پیش بچّه ام چون می گذارم... نماید قهر و گوید جیش دارم
ته هر بُرج می دانی خدایا... که در جیبم فقط (شیپیش) دارم
به جای خانه ای نقلی و زیبا ... طلبکاری قـَدر در کیش دارم
زمین و باغ اگر دارند مردم.. منم یک عمه در تجریش دارم
اگر دارند بعضی گلۀ میش...منم چشمی به رنگ میش دارم
در این بازار گرم ریش ،افسوس ... به جای رُخ ، دلی پر ریش دارم
جوابم کرده موجر تازگی ها... به نزدش گرچه پول پیش دارم
به لطف لنگه کفش همسر خود ... به روی کلـّه ام (آتیش) دارم
وجالب هست این را هم بدانید... که خیلی ترس از (آبجیش) دارم
برای حیف و میل پول هایم ... دو تا فرزند چون( سیریش) دارم
والبته به این علت سریشند ... که بـُرجی یک دویست و( شیش) دارم
(دویستا) اسکناس سبز ِ خوشگل ...و شیش تا هم از آن ( آبیش ) دارم
بیا « جاوید » با من همسفر شو... که خیلی صحنه ها در پیش دارم

***********************************

ماجرای دانشگاه ، جمشید آقا

                                                                                                             و دختر مشهدی زینال

از صفدر به پدر

با سلام خدمت باباي عزيزم، نمي دانيد چقدر دلم برايتان تنگ شده است. اگر از احوالات اينجانب جويا باشيد بايد بگويم كه اينجا به ما خيلي خوش مي گذرد و ملالي نيست جز دوري شما و ننه جان.

بابا جان! ما در دانشگاه خيلي امكانات زيادي داريم كه در پادگان ها اصلا موجود نمي باشد. اينجا ما مجبور نيستيم موهايمان را كچل كنيم. تازه بعضي ها در اينجا موهايشان از گيس هاي دختر مشهدي زينل نيز بلندتر مي باشد. راستي به دختر مشهدي زينل بگوييد كه به برادرش سلام برساند.

بابا جان! در اينجا به دانشجو ها وام مي دهند تا براي خودشان چيز بخرند. ولي جمشيد آقا كه ارشد اتاق ما مي باشد مي گويد: « وامشان هم مثل بن كتابشونه. اول دير مي دهند و بعد قطعش مي كنند.‌‌»من مي دانم بن كتاب چيست ولي يك بار دختر مشهدي زينل مي گفت كه بن پايتخت كشور آلمان مي باشد ولي من هيچ وقت او را به آنجا نمي برم . چون اروپا داراي بد آموزي مي باشد.

بابا جان ! ما در اينجا درسهاي زيادي داريم كه من همه را مي خوانم ولي نمي دانم چرا نمره هاي من خيلي بالا نمي باشد. جمشيد آقا مي گويد:« برو با پاچه خوري نمره بگير» و من به او مي گويم پاچه گرفتن كار سگ ها مي باشد. ولي من فكر مي كنم اينجا سگ زياد دارد و به اين دليل، همه پاچه هايشان را بالا مي زنند. راستي به دختر مشهدي زينل بگوييد پاچه هاي خود را بالا نزند چون محله ما سگ ندارد.

دانشگاه ما يك جايي دارد كه به آن آموزش مي گويند. جمشيد آقا مي گويد:« آموزش در موقع انتخاب واحد ما را سرويس مي نمايد. البته خدا خيرشان بدهد كه به فكر دانشجويان مي باشند و آنها را رايگان سرويس مي كنند.

بابا جان! بعضي وقت ها اينجا دخترها و پسرها خيلي با هم صحبت مي كنند. من يك بار از جمشيد آقا پرسيدم اينها چه كار مي كنند؟ جمشيد آقا به من گفت: «خنگه تو هم برو مخ بزن» ولي من هيچ وقت اين كار را انجام نمي دهم چون ممكن است بر اثر كوبيدن مخ هايمان به هم دچار سر درد و سرگيجه بشويم. بابا جان! به ننه جان بگو در آشپزخانه دانشگاه يك غذايي به ما مي دهند كه با چمن درست مي نمايند و خيلي شبيه قورمه سبزي مي باشد و مزه خشت خام مي دهد. آقايي كه مسئول غذا مي باشد و من به چشم برادري به او نگاه مي كنم مي گويد فسنجان است ولي جمشيد آقا مي گويد:« يك چيز بد مي باشد» جمشيد آقا اين روزها خيلي بددهن شده است و من مي خواهم با او قهر نمايم. به دختر مشهدي زينل بگوييد نگران نباشد چون من بد دهن نشده ام و باباجان! اينجا وقتي آقا معلم وارد كلاس مي شود كسي برپا نمي گويد . يك مرتبه من برپا گفتم و آقا معلممون من را از كلاس بيرون نمود. من نمي دانم دليل اين كار چه مي باشد ولي حتما به اين خاطر مي باشد كه آقا معلممان انساني خاكي و فروتن مي باشد و دوست ندارد كسي به خاطر او از سرجايش بلند شود. بابا جان! اينجا آقا معلم ها و خانم معلم هايمان خيلی خوب مي باشند زيرا ما وقتي گلاب به رويتان براي يك كاري به بيرون برويم اصلا نمي خواهد از آنها اجازه بگيريم. تازه نمره انضباط هم نداريم. ولي يك جايي مي باشد كه به آن كميته انضباطي مي گويند. يك بار من از جمشيد آقا پرسيدم كميته انضباطي چيست؟ جمشيد آقا در جواب سه مرتبه سرش را محكم به ديوار كوبيد كه من دليلش را نفهميدم و از من خواست ديگر اسم آن مكان خفن را نياورم.

خب پدر جان!ديگر مزاحم وقت شما نمي شوم. ننه جان را سلام برسانيد. به دختر مشهدي زينل نيز بگوييد زياد روي من حساب ننمايد و به من فرصت بدهد تصميم بگيرم چون من دارم ليسانس مي گيرم. پسرت صفدر

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 13:44  توسط رضوان  | 

 راز راه

 رفتن است

راز رودخانه

پل

راز آسمان

ستاره است

راز خاك

گل

راز اشك ها

چكيدن است

راز جوي

آب

راز بال ها

پريدن است

راز صبح

آفتاب

رازهاي واقعي

رازهاي بر ملاست

مثل روز ، روشن است

راز اين جهان خداست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 23:14  توسط رضوان  | 

عنوان : ماجرای حمله تیم فوتبال ایتالیا روی دروازۀ رومانی

نویسنده : رؤیا صدر

وقتی حملۀ بازیکنان تیم فوتبال ایتالیا روی دروازۀ رومانی و نمایش نقطۀ کرنر از سوی داور،توسط برخی دوستان و اساتید معظم گزارش شود:

یک محمد صالح علا: یکان یکان ِ بازیکنان ِ جان ِ تیم ایتالیا،با هم زلف گره می زنند و قشلاق می کنند به مرغزار جلوی دروازۀ رومانی. داور ِ جان با دلبری،نقطۀ کرنر محترم را نشان می دهد. یک چکّه از تصاویر ارسال بلند توپ را از این شبکۀ محترم می بینید.

یک امید مهرگان: بازیکنان ایتالیا،به نظر می رسد به قول آدورنو،"خودشان را کنار می کشند " و به عنوان پراکتیس یا کنشی قائم به ذات،با پاسکاری کردن و در درون پاسکاری کردن ،میان ِ پاسکاری در گوشۀ چپ وعدم پاسکاری در گوشۀ راست یا پاسکاری در عین امتناع از پاسکاری یا به زبان بینامتنی،ایجاد تفاوت در درون ِ پاسکاری ِ درون ِ زمین در واریاسیونهای نقطۀ کرنر،توسط داور قابل صورت بندی است،یک تم واحد از تصاویر توپ به عنوان یک ابژۀ ارسال در رویکرد به دروازۀ رومانی.

یک فهیمۀ رحیمی : بازیکنان دلفریب ایتالیا،پاهای بی قرار خود را به دل سرگشتۀ توپ زده و آن را به قلب آتشین و زخم خوردۀ دفاع تیم رومانی پرتاب می کنند ولی توپ،در آغوش دروازه آرام نمی گیرد و بر تیر دروازه بوسه می زند.آن داور سرگشته،دستور می دهد که توپ را از سینۀ غمناک دروازه بیرون بکشند و از نقطۀ کرنر،بر بستر سبزگون شبنم ناک زمین درازش کنند تا با ارسالی بلند،چون شمعی فروزان در آسمان تلوتلو بخورد.

یک پارسی نویس : پاسی شگرف در سامانۀ زمین،توپ را فراپیش دروازۀ رومانی قرار می دهد،که از آمیخۀ "روم" و "آنی" برساخته شده است.داور،چونان گرز گران،نقطۀ کرنر را فرایاد می آورد تا با شوتی نغز، توپ تا آن طرف دروازه پاییده شود و پایه ور و نابیوشان،در دروازه،کاشانه بجوید.

یک یوسفعلی میرشکاک : حضرات تیم ایتالیا،هردود کنان ،با حرکات پرت و پلا،می افتند به جان توپ و پاهایشان جگر گلاویز شدن با آن را دارد چون ذاتشان رادیکال است.حالا حضرت داور،نقطه کرنر را نشان می دهد و یک یالقوزی از کنار زمین توپ را پرت می کند و توپ با شلتاق،در عرصۀ نمادین سوراخ نفس امٌاره،به ذات تیر دروازه می خورد.

یک مسئول خیلی مردمی : من همین جا ازهمین تریبون به خیل عظیم دریای پهناور شما مردم مشتاق مسابقات فوتبال،اعلام می کنم که پاهای پیدا و پنهان مافیای ایتالیا،دروازۀ رومانی را مورد هجوم قرار داده است تا بحران کاذب ایجاد کرده و شرایط خوب زمین را به کام شما مردم عزیز تلخ کند.خوشبختانه دانشمندان و مخترعان جوان و کوشای داوری،سوتی را اختراع کرده اند که به راحتی می تواند صدا بدهد .نیروهای مافیایی بدانند که هر چه توپ شوت کنند،به همت والای همین داوروهمین بازیکنان و همین زمین،به تیر دروازه خواهد خورد.

یک کارشناس احزاب : در فراگرد پاس ایتالیاییها،یک رویکرد تهاجمی به نمایش گذاشته می شود که کنشگران رومانیایی سعی در مهار کردن آن دارند.به نظر می رسد حضور حداقلی رومانیاییها جلوی دروازه و شرکت آنها در یک بازی غیر رقابتی،با سوت داور و نمایش تمامیٌت خواهانۀ نقطۀ کرنر،تشدید شود و به پایین آمدن مشارکت بازیکنان در پاسکاری و حتی پرتاب اوت و بازتولید شکست یا حداکثر تساوی در روابط گفتمانی زمین منجر شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 15:32  توسط رضوان  | 

 
تفاهم به سبک دلفینی
 
 
 
همه ما براي برقراري ارتباط با ديگران، روش‌هاي منحصر به فردي داريم. بنابراين تعداد بسيار زيادي روش ارتباطي وجود دارد.

اما چگونه مي‌توانيم كليدي پيدا كنيم كه روابط خانوادگي، عاطفي و حرفه‌اي ما را تسهيل كند؟ و چگونه مي‌توانيم راه‌حلي بيابيم كه براي همه اشخاص راضي‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نويسندگان كتاب راهبرد دلفيني كليد اين امر را تنها در همكاري و انعطاف‌پذيري مي‌دانند. آنها معتقدند كه به طور كلي، انسان‌ها را همانند موجودات دريايي مي‌توان به 3 طبقه تقسيم كرد:

ماهي‌هاي كپور، كوسه‌ها و دلفين‌ها.

دسته اول: ماهي‌هاي كپور هستند كه هميشه ماهي‌هاي قرباني‌اند‌ زيرا پيوسته توسط ديگر ماهي‌ها خورده مي‌شوند. در حيات اجتماعي بشر، برخي از انسان‌ها نيز چنين‌ هستند؛ يعني برخي از انسان‌ها در زندگي خود نقش ماهي كپور را بازي مي‌كنند. آنها كم و بيش و برحسب مورد، قرباني اين يا آن چيز، اين يا آن مسئله، اين يا آن  شخص مي‌شوند و حتي ممكن است قرباني روابط غلط و تفكرات منفي خود شوند.

دسته دوم: كوسه ماهي‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار مي‌گيرند. براي اينكه من برنده شوم‌ تو بايد بازنده باشي و اين كار بايد بدون هيچ تمايز و تفاوتي انجام گيرد. براي كوسه‌ماهي، هر نوع ماهي، دشمن به حساب مي‌آيد. هر ماهي يك وعده غذايي بالقوه است. شايد ما نيز اين نقش را بازي كرده باشيم ‌يا حداقل در زندگي حرفه‌اي يا شخصي خود با كوسه‌هايي برخورد كرده باشيم.

دنياي سازمان‌ها و دنيايي كه ما در آن كار مي‌كنيم از ديرباز دنياي كوسه‌ها تلقي مي‌شود كه گاه صحبت از كاركناني مي‌شود كه براي رسيدن به مقام‌هاي بالا يكديگر را مي‌درند. در دنياي پررقابت امروز، حتي سازمان‌ها گاهي اوقات به طور موذيانه به سازمان‌هاي ديگر حمله مي‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هايي را مي‌توان يافت كه كم و بيش در حال رقابت دائمي از نوع برنده- بازنده هستند.

دسته سوم: نوع ديگري از حيوانات دريايي دلفين‌ها هستند. اين پستاندار آبزي بزرگ
به طور طبيعي بازيگوش و داراي روحيه همكاري است و در ارتباطات خود شيوه برنده- برنده را برگزيده است.

دلفين در دنيايي از وفور نعمت زندگي مي‌كند. او هيچ كمبودي ندارد و مي‌خواهد كه همه چيز را با همگان تقسيم كند. اگر يك دلفين زخمي شود، 4دلفين ديگر او را همراهي مي‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌هاي زيادي نيز وجود دارد كه در آنها دلفين‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌هاي انجام شده در سان‌ديه‌گو  نشان داده‌است كه دلفين‌ها علاوه بر داشتن روحيه همكاري بسيار باهوش‌ هستند. حتي برخي از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترين موجودات روي زمين دانسته‌اند.

تحقيق زير روحيه همكاري و روش‌هاي برنده- بازنده و برنده- برنده  را به خوبي آشكار مي‌سازد. در سان‌ديه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفين را به مدت يك هفته در يك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاري آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به يكديگر حمله كردند و در اين تهاجم تعداد زيادي از آنها نابود شدند، سپس به دلفين‌ها حمله‌ور شدند.

دلفين‌ها فقط مي‌خواستند با آنها بازي كنند ولي كوسه‌ها بي‌وقفه به آنها حمله مي‌كردند. سرانجام دلفين‌ها به آرامي كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامي كه يكي از كوسه‌ها حمله مي‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  يا دنده‌هايش مي‌كوبيدند و آنها را مي‌شكستند. به اين ترتيب كوسه‌ها يكي بعد از ديگري كشته مي‌شدند. پس از يك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفين زنده در حالي كه با هم زندگي مي‌كردند در استخر ديده شدند.

ارتباط هدايت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمايزهاي پرباري را براي روشن كردن زندگي حرفه‌اي و ‌شخصي ارائه مي‌دهد. كوسه تمايزي انجام نمي‌دهد. در دنياي او براي برنده شدن‌ديگران يا بايد بميرند و يا ببازند. ولي دلفين‌ها بسيار انعطاف‌پذيرند زيرا در دنيايي سرشار از تشخيص‌هاي پربار زندگي مي‌كنند.

بياييد يكبار ديگر ماجراي استخر سان‌ديه‌گو را مرور كنيم. وقتي يك كوسه با يك دلفين روبه‌رو مي‌شود چه اتفاقي مي‌افتد؟ كوسه حمله مي‌كند چون روش ارتباطي او برنده- بازنده است‌ ولي دلفين با انعطاف‌پذيري خاص خود فرار مي‌كند و مي‌گويد من در دنيايي سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگي مي‌كنم. در دريا براي همه به اندازه كافي غذا هست پس بيا با هم بازي و همكاري كنيم. كوسه دوباره حمله مي‌كند و دلفين فرار مي‌كند. كوسه توانايي دروني لازم را براي خارج شدن از تنگ‌نظري  ندارد، بنابراين مجددا حمله مي‌كند.

دلفين كه مي‌بيند ديگر چاره‌اي ندارد مي‌گويد: من آنقدر انعطاف‌پذيري دارم كه در موقع مناسب به يك كوسه تبديل شو‌م پس حالا آماده رويارويي باش.اگر به طور تصادفي، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حريف دلفين نمي‌شود و بخواهد در بازي و همكاري با او شركت كند، دلفين به راحتي او را مي‌بخشد و طوري با او رفتار مي‌كند كه انگار يك دلفين است.

تاكيد كتاب راهبرد دلفيني اين است كه روحيه انعطاف‌پذيري و همكاري دلفيني مي‌بايستي در همه ادارات، سازمان‌ها، موسسات، مدارس، خانواده‌ها وحتي زوج‌ها تعميم يابد‌ زيرا همه ما در سطوح مختلف دلفين‌هايي بالقوه هستيم و براي پايان دادن به مسائل ناخوشايند از انعطاف‌پذيري لازم براي تبديل شدن به يك كوسه برخورداريم ولي اين كار باعث نمي‌شود كه دوباره به روحيه دلفيني خود باز نگرديم.

 
     
  
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 16:57  توسط رضوان  | 

بالاخره بعد از مدتها سر نزدن به وبلاگ و بعد از بازگشت از ماموریت تقریبا یک هفته ای مشهد که برا برگزاری همایش کشوری مهرباران رفته بودیم و همچنین بعد از پیچوندن کلاس مدیریت منابع انسانی، تو غروب روز سه شنبه ۱۷ اردیبهشت تصمیم گرفتم که یه حالی به این وبلاگ خسته بدم .

لذا از اونجا که حال زیاد وقت گذاشتن برا انتخاب مطلب و یا نوشتن نداشتم ، مطالب زیر رو از کامنت های زیبایی که دوستان برام گذاشتند ، براتون انتخاب کردم .

این کار هم یه جور تشکر از لطف شماهاییه که میایید و با نظرات قشنگتون انرژی میدید .

مخصوصا شما . بله شما .

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
باشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین پور( که خدایش بیامرزد )

و اما این جملات قصار تقدیم به شمایی که اینگونه اید .

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
بادا که در زمان تاریکی و تباهی شمع و چراغ باشیم .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 18:20  توسط رضوان  | 

 

 

سپاس از علی عزیز  با این طراحی زیبا و دلپسند .

 *****************************************

نو شدن دمادم فلسفه بقاي عالم امکان است و رمز پايداري و پيوستگي عالم خلق، در جهان آدمي نيز، تذکر يافتن دمادم و هميشگي به حقيقت وجود انسان که نفخه رباني است و سرشت انسان که محبت خداوندي است، رمز حيات و درک فتوحات قلبي است.

همآوايي انسان با نوروز بهار، تجديد حيات باطني اوست و نوروز آدمي، طلب بهترين و برترين حال ها از خداوند است تا انقلاب عميق در جان آدمي، به تحول حال او به احسن حال منجر شود.

 

 

ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

 

*******************************************

بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر

این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« جاوید »
باز این پنجره را

 

تقاضاي سبز شدن

عيد، «حول حالنا» است                                                  

كه واجب است بفهميم

عيد، شوقي است

كه پدرم را به مزرعه مي خواند

عيد، تن پوش كهنه باباست

كه مادر

آن را به قد من كوك مي زند

و من آن قدر بزرگ مي شوم

كه در پيراهن مي گنجم

عيد، تقاضاي سبز شدن است

يا مقلب القلوب!

سلمان هراتي

 

 

در گلستانه
 

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها،
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي نيزاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه زاري سر راه،
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرد گاوي در كـَرد.
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي لك،
گوشه‌اي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور،

مثل خواب دم صبح.
و چنان بي تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند.

سهراب سپهري

 

 

«نوروز» اين پيري که غبار قرن‌هاي بسيار به چهره‌اش نشسته است، در طول تاريخ کهن خويش روزگاري در کنار مغان اوراد مهر پرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است. پس از آن در کنار آتشکده‌هاي زرتشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمۀ اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند.

در همۀ اين چهره‌هاي گوناگونش، اين پير روزگار آلود که در همۀ قرن‌ها و با همۀ نسل‌ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني زيسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است، و آن زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جان‌بخش طبيعت و عظيم‌تر از همه پيوند دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم که بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله‌مناره‌ها بند بندش را از هم مي‌گسسته است، و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همۀ دل‌هاي خويشاوندي که ديوار عبوس و بيگانۀ دوران‌ها در ميان‌شان حائل مي‌شده و درۀ عميق فراموشي ميان‌شان جدائي مي‌افکنده است. . . 

برگرفته از مقاله‌اي در باره «نوروز»، به قلم «دکتر علي شريعتي»

امیدوارم که خوشتون اومده باشه .

سال خوبی رو برای همه ی ایرانیان آرزومندم مخصوصا شما خوبان .

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:53  توسط رضوان  | 

طرح گرافیکی زیبای بالا از سایت نت نوشت برداشته شده که لازم میدانم

از حسن سلیقه و ذوق علی عزیز قدردانی کنم . 

*******************************

زندگي صحنه‌ي تئاتري است كه بسيار به واقعيت شبيه است هر طور زندگي را بگيري همانطور مي گذرد. ( دليس واتيكي )

  «موفقيت» يك امر اتفاقي نيست و فرق آن‌ها كه به نتايج مثبت مي رسند و آنها كه نمي‌رسند شبيه نوعي طاس ريختن نيست. شيوه‌هاي ثابت و منطقي براي اقدام به عمل و راه‌هاي مشخصي براي ترقّي وجود دارد. «آنتوني رابينز»

آنقدر عاقبت انديش باش كه اگر همين حالا مهم‌ترين و عجيب‌ترين اتفاق زندگيت رخ داد، انتظار آن را داشته باشي گل بي‌خار خداست، راه خود را برو و تحت تأثير هيچ كس و هيچ چيز مردد و متوقف نشو. (الين كدي)

وقتي حس مي كني به آخر خط رسيده‌اي و ديگر نمي تواني ادامه بدهي، وقتي ديگر انگيزه‌اي براي زندگي در خود نمي‌بيني بايد كتاب زندگي را ورق بزني و دوباره از نو آغاز كني. (الين كدي)

درختي تناور كه بازوان مردي تنومند گرد آن حلقه مي زند، در آغاز، دانه‌اي كوچك در دل خاك بوده است. ايواني رفيع در بالاي كاخي بلند، با گذاشتن اولين خشت ساخته شده است. و سفري طولاني را بايد با برداشتن نخستين گام آغاز كرد. (لانوتسو)

اگر ثابت و استوار قدم برداري آنچه را مي‌خواهي حتماً بدست خواهي آورد. (الين كدي)

اگر گذشت كني آرامش روحي پيدا مي‌كني . گذشت يعني عبرت گرفتن و فراموش كردن گذشته‌ها. (جرالد جي. جمبولسكي)

از اينكه در راه جديدي به تنهايي قدم مي گذاري واهمه نداشته باش، سعي كن راهت را خوب بشناسي و در آن پشتكار داشته باشي. هرگز به اينكه در اين راه از كسي پيروي مي‌كني ميانديش و مرام خود را حفظ كن.( الين كدي)

تنها عشق مي تواند وحدت و تكامل بوجود بياورد، چون تنها عشق است كه از قلب انسان مي جوشد بيائيد عشق ورزي را به وسعت بشريت گسترش دهيم. (تيلهارد دوشاردين)

هر چيز كه دل به آن گرايد              گر جهد كني به دستت آيد.


تا به حرف‌هاي قشنگی كه مي‌زني عمل نكني، هيچ كس به تو اعتماد نخواهد كرد. (دهاما پادا)

براي آنچه گذشته است خود را خسته نكن، آن اتفاقات زماني پيش آمدند و تمام شدند، از زمان حال بهتر و مهم‌تر وجود ندارد. تصميم بگير از همين حالا با تمام وجود به انجام كارهايت بپردازي و بيشتر از هميشه عشق بورزي و هرگز اميدت را از دست ندهي. (الين كدي)

تمام سعيت را بكن، هر فكري داري به كار ببند جسارت و شجاعت انجام كار را به خود بده تا نبوغ و قدرت هم به كمكت بيايند و معجزات يكي پس از ديگري اتفاق بيافتند. از همين حالا شروع كن. (گوته)

هميشه رسيدن به مقصد شيرين و دلپذير است ولي اينكه چگونه و از كدام راه مي‌روي مهم‌تر است. (اورسلا لوگوين)

كسي كه با اراده است سرنوشت خويش را رقم مي‌زند و كسي كه سست اراده است سرنوشت او را به دنبال خود خواهد كشيد. (سنكا)

سعي كن در زمان حال زندگي كني. (ماركوس اورلوئيس)

اگر گياهان يقين دارند كه بهار خواهد آمد چر اما انسان‌ها باور نداريم كه روزي خواهيم توانست به هر آنچه مي خواهيم دست يابيم؟ (جبران خليل جبران)

زندگي هر روز حرف تازه اي براي گفتن دارد بايد حرف‌هاي كهنه را دور بريزيم تا حرف هاي جديد را بشنويم. (الين كدي)

براي بيرون آمدن از زير سلطه ديگران بايد وابستگي به آن ها را كاهش دهي. (هارولد شرمن)

اگر مي‌خواهي ارتباط خوبي با ديگران داشته باشي هميشه نقاط مثبت آنها را پيدا و بازگو كن. (جي. آلن بون)

اعمال ما برآمده از افكار ماست. براي موفقيت با افكار منفي چون ترس و شك مبارزه كن. افكار و عقايد به تدريج به صورت عادت در مي‌آيند و باعث ثبات ما در موفقيت‌هاي مختلف مي شوند. (برايان آدامز)

برگرفته از کتای کلیدهای طلایی موفقیت -فرحناز شیرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 14:59  توسط رضوان  | 

۱۰ کلید برای تقویت روحیه

1-  خود را بشناسید
امروزه پیشنهاد سقراط که در قر ن پنجم قبل از میلاد که در آن متنی بر خودشناسی ارایه شد به قوت خود پا برجاست.

اهداف احساسات و محدودیت های خویش را بشناسید و با آرامش با آنها برخورد نمایید. خواه از طریق مطالعه , خواه از طریق اندیشیدن و تفکر, سعی منید بعضی راه های که باعث شناخت شما از خودتان و اینکه چه چیزهایی شما را خوشحال می کند پیدا کنید.

چنانچه به این توصیه عمل کنید , بهتر قادر به کنترل زندگی و مشکلات پیش روی خود خواهید بود.

 2- به خودتان ارزش بدهید و به خود اعتماد داشته باشید.
ممکن است سخت به نظر برسد اما سعی کیند رفتارتان گویای این باشد که از خودتان مواظبت می کنید.

حتی اگر همیشه احساس عدم اطمینان می کنید , برخورد و رفتار مثبت را به دنیای اطراف هدیه دهید. برخورد مردم با شما متاثر از رفتار و پوشش شماست.

بنابراین خود ارزشی و خود اعتمادی را به نمایش بگذارید تا احترام را برای شما به ارمغان آورد.

3- بیش از حد توانتان کار نکنید
همه ما با سخت کوشی , خواهان تامین امنیت و رفاه خانواده مان هستیم. اما مهم این است که تعدل را در زندگی حفظ کنیم.

معمولا آن چه از نظر مالی دنبال می کنیم با آن چه که تحقق می یابد یکسان نیست. اگر برای شما تامین معاش مهمتر از صرف وقت با عزیزان یا لذت بردن از زندگی است, بهتر است در تعیین اولویت ها بازنگری است, بهتر است در تعیین اولویت ها بازنگری کنید. سعی کنید برقراری تعادل را از کسی که بین زندگی شغلی و خانوادگی اش این توازن را ایجاد کرده بیاموزید یا اینکه با خانواده یا دوستانتان راج به تاثیرات شغلی تان بر روی آن ها صحبت کنید.

4- از افراد منفی دوری کنید
از ارتباط مسموم که در شما احساس ناراحتی , عصبانیت یا نا امنی می کند اجتناب کنید. ممکن است سخت به نظر آید اما ارتباط خویش را باکسانی مه برای شما افسردگی به ارکغان می آورند به حداقل برسانید, کسانی که اکثرا محبتهای دریافتیرا بدون پاسخ می گذارند و یا کسانی که دائما از شما انتقاد می کنند.

صداقت سخنان چنین افرادی را مورد ارزیابی قرار دهید تا ببینید که میزان حقایق موجود در سخنانشان تا چه حد بر اساس ارتباطی مثبت و خوش بینانه است. اگر کسانی شما را تحت فشار روانی قرار می دهند صریحا از آنها بخواهید شما را رها نمایند.

5- مثبت فکر کنید
سعی کنید از حداکثر توانایی هایتان استفاده کنید و به قدرت خویش اتکا کنید. علایق شخصی تان را با مطالعه و گذراندن کلاسها توسعه دهید.

علایق جدید را امتحان کنید و شکست هایتان را به کار گیرید. همه ما بخشی از اوقاتمان را از دست داده ایم اما افراد موفق از شکست هایشان درس آموخته اند و مغلوب شکست شان نشده اند.
اگر شما توانایی هایتان را به خوبی توسعه دهید و نقش مثبتی داشته باشید واقعا قادر به تغییر موقعیت های منفی به موقعیت های مثبت خواهید بود.

6- ورزش ورزش ورزش
یک رژیم غذایی مناسب و قدری فعالیت بدنی روزانه , اعم از اینکه پیاده روی آرام باشد یا کار بیرون, فشار و اضطراب را تخفیف می دهد و روحیه را شاداب نگه می دارد.

ورزش و تمرینات بدنی, افراد را از احساس برتری طلبی رهایی و توانایی های سرکوب شده ذهن را ترقی می دهد. همین امر منجر به جلوگیری از افسردگی می شود. برای اشخاص متفاوت ورزشهای مناسب آنها وجود دارد.

تمرینات کششی و یوگا برای تخفیف فشار بسیار مناسبند. بعضی تمرینات نی تواند به رفع عصبانیت کمک کنند. البته ورزش بیرون از منزل فواید مضاعفی دارد, نور آفتاب در بهبود روحیه و تخفیف افسردگی کمک موثری محسوب می شود.

7- بخشی از اوقاتتان را تنها بگذارید.
لذت از جمع دوستان و تنهایی دو بخش از زندگی اند که برای تقویت روحیه بسیار مهم اند. برای معنا بخشیدن و ایجاد شور در زندگی به دیگران کاملا مشروط به وجود دیگران باشد. علاوه بر گذراندن
۲۰ دقیقه در حمام , گوش دادن به موسیقی یا خروج از منزل به قصد لذت بردن از طبیعت , زمانی برای لذت بردن از تنهایی خویش صرف کنید.

چنانچه این امر را سخت یافتید ممکن است با توسل به اجتماع از مشارکت در موضوعات مهم دوری کنید.

8- به دیگران کمک کنید و اجازه دهید دیگران به شما کمک کنند.
وقتی مشکلاتتان طاقت فرسا به نظر می رسد نشان دهید که کمک دیگران می تواند اضطراب و دلواپسی شما را بر طرف کند, بنابر این مشکلاتتان را کاملا در منظر دیگران قرار دهید. کمک بلا عوض در مسائل اجتماعی یا کمک به دوستان نیز می تواند به سود شما تمام شود.

اگر در مقابل کمکی کخ دریافت کرده اید به همان میزان به دیگران مساعدت نمایید دامنه مناسبی از دوستان و اقوامی را بسط داده اید که شریک اوقات خوش شمایند و مدد کاران زمان تنگی و سختی تان.

9- ارتباط و مراودات
با روشی روشن و در عین حال همراه با آرامش و متانت , احساساتتان را به خانواده , دوستان و مدرسه تان بیان کنید و با دقت کامل به جواب آن ها گوش فرا دهید. هرگز خود را تحت فشاری که ناشی از عدم بیان احساساتتان است قرار ندهید. چرا که این فشار , انفجار ناگهانی در پی خواهد داشت و دیگران بدون کوشش و تلاشی شمارا خواهند شناخت.

عصبانیتی را که باعث پریشانی و دانستن نقاط ضعف شما می شود کنترل کنید. هرگز اجازه ندهید دیگران ذهن شما را بخوانند.

10-  موقع احتیاج , کمک بطلبید
افرادی را پیدا کنید که هنگام مشکلات بتوانند با آنها مشورت کنید .چنانچه پس از مشورت با دوستانتان و خانواده , مشکلاتتتان همچنان طاقت فرسا جلوه می نماید و احساس عدم آرامش می کنید , با مشاورینی صحبت کنید

که خواهان کمک و یاری به شمایند. اگر احساس عدم امنیت , نگرانی یا ناراحتی و پریشانی می کنید فورا از یک مشاور متخصص کمک بطلبید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11:10  توسط رضوان  | 

از يك ديوونه ميپرسن چرا ديوونه شد ي؟

 ميگه : من يه زني گرفتم كه يه دختره 18 ساله داشت، دختر زنم با بابام ازدواج كرد،

در نتيجه، زن من، مادرزن پدرشوهرش شد،

از طرفي دختر زن من كه زن بابام بود، پسري به دنيا آورد كه ميشد

برادر من و نوه ي زنم،پس نوه ي منم ميشد، در نتيجه من پدربزرگ برادرناتني خودم بودم،

چند روز بعد زن من پسر ي به دنيا آورد كه زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و مادربزرگ اوشد،در نتيجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم،

خواهر پسرم بود، در نتيجه من خواهرزاده ي پسرم بودم!!

حالا اگه شما جای من بودی دیوونه نمی شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 11:52  توسط رضوان  | 

 


 

  اهداف قيام حسيني
   
  درس اصلی قیام امام حسین(ع)
به امام حسين (عليه‏السلام) مى‏گفتند: شما در مدينه و در مكه، محترم هستيد و در يمن، آن همه شيعه هست؛ يك گوشه برويد كه با يزيد هم كارى نداشته باشيد، يزيد هم با شما كارى نداشته باشد! اين همه مريد، اين همه شيعيان؛ زندگى بكنيد، عبادت و تبليغ كنيد! چرا قيام كرديد؟ قضيه چيست؟
كسانى كه گفته‏اند «هدف، حكومت بود»، يا «هدف، شهادت بود»، ميان هدف و نتيجه، خلط كرده‏اند؛ نخير، هدف، اينها نبود. امام حسين (عليه‏السّلام)، هدف ديگرى داشت؛ منتها رسيدن به آن هدف ديگر، حركتى را مى‏طلبيد كه اين حركت، يكى از دو نتيجه را داشت: حكومت، يا شهادت. البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت؛ هم مقدمات حكومت را آماده كرد و مى‏كرد؛ هم مقدمات شهادت را آماده كرد و مى‏كرد. هم براى اين توطين نفس مى‏كرد، هم براى آن. هركدام هم مى‏شد، درست بود، ايرادى نداشت؛ اما هيچ‏كدام، هدف نبود، دو نتيجه بود. هدف، چيز ديگرى است.

هدف چيست؟
هدف آن بزرگوار، عبارت بود از انجام دادن يك واجب عظيم از واجبات دين، كه آن واجب عظيم را هيچ‏كس قبل از امام حسين - حتّى خود پيغمبر - انجام نداده بود؛ نه پيغمبر اين واجب را انجام داده بود، نه اميرالمؤمنين، نه امام حسن مجتبى!
واجبى بود كه در بناى كلى نظام فكرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمى دارد. با وجود اين‏كه اين واجب، خيلى مهم و خيلى اساسى است، تا زمان امام حسين، به اين واجب عمل نشده بود - عرض مى‏كنم كه چرا عمل نشده بود - امام حسين بايد اين واجب را عمل مى‏كرد، تا درسى براى همه‏ى تاريخ باشد؛ مثل اين‏كه پيغمبر حكومت تشكيل داد، تشكيل حكومت، درسى براى همه‏ى تاريخ اسلام شد؛ فقط حكمش را نياوردند. يا پيغمبر، جهاد فى‏سبيل‏اللَّه كرد، اين درسى براى همه‏ى تاريخ مسلمين و تاريخ بشر - تا ابد - شد. اين واجب هم بايد به وسيله‏ى امام حسين (عليه‏السّلام) انجام مى‏گرفت، تا درسى عملى براى مسلمانها و براى طول تاريخ باشد.

 

محرم

دريا صدا زد اي لبت عطشان، من آبم            آبي بنوش اي آتشت کرده کبابم

عباس گفت اي آب حاشا کز تو نوشم            آيد صداي ناله‎ي اصغر به گوشم

دريا صدا زد ساقي عطشان که ديده؟!           اي بحر را هم داده آب از اشک ديده

عباس گفت اي آب آتش شو به کامم            پيداست در تو عکس لب‎هاي امامم

دريا صدا زد تا کني ياريّ عترت                     از من دهاني تَر کن اي درياي غيرت

عباس گفت از تشنگان شرمنده هستم         آخر نگاه فاطمه باشد به دستم

دريا صدا زد تو همه هستِ حسيني              نيرو بگير از من که خود دستِ حسيني

عباس گفتا اوست مولا، من غلامم                بي او بُوَد آب روان آتش به کامم

دريا صدا زد اي زده آتش به هستم                من چون تو بر داغ لب تو تشنه هستم

عباس گفتا تشنه‎تر از تو رباب است             در سينه‎اش آتش به جاي شير ناب است

دريا صدا زد گر نمي‎نوشي ز من آب              آب از چه همره مي‎بري با اين تب و تاب

عباس گفتا وعده دادم بر سکينه                   تا آب آرم بهر گل‎هاي مدينه

دريا صدا زد اي همه ايثار و صبرت                 زيبد که تا محشر بگردم دور قبرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 15:52  توسط رضوان  | 

 

اول از همه این عکس عشقولانه رو ببینید

و بعد مطلب زیر رو بخونید .

 

 

اشتباه فرشتگان

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است

 و جهنميان را هدايت مي كند و...

 

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي زندگي كن

كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

 خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 17:14  توسط رضوان  |